حضرت علىّ عليه السّلام فرمود: در خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بعد از اداى نماز صبح در مسجد نشسته بودم كه آنحضرت برخاسته و حركت نمودند و من نيز با آنحضرت روانه شدم، و رسم آنحضرت اين بود كه به هرجايى كه مىخواستند بروند مرا مطّلع مىفرمودند، و هرگاه توقّف در آن محلّ طول مىكشيد من به آنجا مىرفتم تا ببينم چه خبر شده، زيرا قلب من حتّى براى زمانى كوتاه فراغ و دورى آنحضرت را طاقت نمىآورد، پس به من فرمود: من به خانه عائشه مىروم، آنحضرت رهسپار شد، و من نيز به خانه فاطمه عليها السّلام رفتم و ما ساعتى در منزل به واسطه فرزندانمان حسن و حسين مسرور و خشنود و سرگرم بوديم. سپس من بنا بر رسم هميشگى برخاسته و رهسپار منزل عائشه شدم، درب را زدم، عائشه گفت:
كيست؟ گفتم: منم علىّ. عائشه گفت: رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله خوابيده است. من برگشتم.
سپس گفتم: چطور مىشود پيامبر در اين موقع كه عايشه در خانه حاضر و بيدار است خواب باشد؟! پس بازگشته و درب خانه را زدم، عايشه گفت: كيست؟ گفتم: منم علىّ.