آية الله العظمي شفتي از مراجع بزرگ اصفهان و داراي
قدرت معنوي و اجتماعي بالايي بود، تا آنجا كه ظلّ السلطان به فقيري كه از او كمك
خواسته بود، گفت: چرا پيش ما آمده اي! اگر علم مي خواهي، به مسجد سيد برو! اگر پول
و قدرت مي خواهي، باز هم به آنجا نزد آية الله شفتي برو!خود او درباره راز اين
موفقيّت مي گويد: «مدّتي بر اثر فقر غذايي نداشتم بخورم تا اينكه مجبور شدم مبلغي
از رفيقم قرض گرفتم و با آن مقداري آبگوشت كلّه خريدم. در مسير برگشت سگي بسيار
گرسنه كه سه تا پچه اش به پستان بي شير او چسبيده بودند، توجه مرا به خود جلب كرد. دلم به حال آنان سوخت، با خود گفتم: من كه مدّتي است رنج گرسنگي را تحمّل نموده ام،
چند روز ديگر هم تحمّل مي كنم. نان را در آبگوشت تريد كردم، با همان ظرف در جلوي سگ
قرار دادم. با تمام اشتياق آن را خورد. ظرف را خاك مالي نموده، شستم. مدّتي نگذشت
كه وضع مالي من خوب شد.
نوشته شده در ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط moshk | لینک ثابت |
لبخند حضرت يوسف عليه السلام هنگامي كه برادران مي خواستند يوسف عليه السلام
را به چاه افكنند، يوسف خنديد. برادران تعجب كردند كه در اين مصيبت چه جاي خنده
است. حضرت يوسف عليه السلام راز خنده خود را اينگونه بيان نمود: «فراموش نمي كنم كه
روزي به شما برادران نيرومند با بازوان قوي و قدرت زياد جسماني نظر افكندم و خوشحال
شدم. با خود گفتم كسي كه اين همه يار و ياور نيرومند دارد چه غم از حوادث سخت خواهد
داشت. آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم، اكنون در چنگال شما
گرفتارم و از شما به شما پناه مي برم و به من پناه نمي دهيد، خدا شما را بر من
مسلّط ساخت تا بياموزم كه به غير او ـ حتّي به برادران ـ تكيه نكنم»
نوشته شده در ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط moshk | لینک ثابت |