فرامرز به خاطر كنجكاوي و اينكه اگه آدم سيگار بكشه، چي ميشه؟ تَه سيگار دوستِش، اسكندر رو گرفته و چند پُك جانانه به اون مي زنه.
اسكندر: اِيوَل.... دَمِت گرم... تو بميري حال كردم...تو هم ديگه قاطي آدما شدي....
فرامرز: بابا .... همينجوري كشيدم.
اون روز مي گذره و فردا...
فرامرز، طبق معمول هر روز، اسكندر و يكي دو تا از بچه هاي شرّ محلّه رو مي بينه كه كنار كوچه، نزديكيايِ باشگاه سپيده، جمع شدن.
پس از سلام و احوال پرسي، اسكندر سيگاري رو تعارف مي كنه.
فرامرز: نه خيلي ممنون....
اسكندر: چي شده؟ بازم تيتيش مامانيت گُل كرده؟! تو كه بزرگ شده بودي...
فرامرز: آخه من ....
اسكندر: ... اين تَن بميره، ما رو پيش رفيقامون ضايع نكن ...
فرامرز: آخه ....
اسكندر: نترس بابا ... با يه گل بهار نميشه...
خلاصه... فرامرز تو رودربايستي گير مي كنه و سيگار رو مي گيره و مي كشه... و از اون روز به بعد، هر روز يه سيگار هديه اي بود از اسكندر به فرامرز، تا اينكه پس از يك هفته سردرد، سرگيجه، بد خوابي و بد اخلاقي .... تمام زندگيش رو به هم مي ريزه.
آروم آروم، توي درساش ضعيف مي شه، بعضي دوستان خوبِش رو از دست مي ده، پدر مادرش با حساسيّت با او رفتار مي كنن، ديگه كسي به او اطمينان نمي كنه، احترامِش نمي كنن، آروم آروم عصبي تر، بداخلاق تر مي شه تا اينكه ترك تحصيل مي كنه؛ به همين خاطر نتُونست با كسي كه مي خواد، ازدواج كنه؛ يعني تو ازدواج هم ناموفّق مي شه.
خلاصه... ترك تحصيل، بي محبّتي از ديگران به خاطر اخلاق بدش، همراهي و رفاقت با دوستان ناباب و بزهكار و از همه مهمتر نا رضايتي پدر و مادرش باعث مي شه كه به اعتياد رو بياره و در اوج جواني ضعيف ترين، كم هوش ترين و زشت ترين جوان محلّه بشه.
بچه ها به نظر شما چي شد كه فرامرز به اين روز دراُومد؟