دسته:
تاريخ: سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389
ساعت: 11:36 بعد از ظهر
علي بر مزار زهرا
مراسم دفن را در کمال خفا و پنهاني و با سرعت انجام دادند. مبادا دشمنان مطلع شوند و از دفن زهرا (عليهاالسلام) مانع گردند. اما همين که علي (عليه السلام) از دفن فارغ شد، غم و اندوه فراوان بر او هجوم آورد. اي خدا! چگونه يادگار رسول خدا را در زمين مدفون نمودم! چه همسر مهربان و با صفا و صداقت و پاکدامن و فداکاري را از دست دادم! خدايا بواسطه دفاع از من چه صدماتي را تحمل کرد! چقدر در خانه ام زحمت کشيد! آه از دردهاي دروني زهرا! آه از پهلوي شکسته و بازوي ورم کرده و کودک سقط شدهي زهرا! خدايا اميدوار بودم تا آخر عمر با همسر مهربانم بسر برم، اما افسوس و صد افسوس که مرگ در بين ما جدايي افکند، آه با کودکان يتيم زهرا چکنم؟. در تاريکي شب متوجه قبر رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شد و عرض کرد: سلام بر تو اي رسول خدا، از من و از جانب دختر عزيزت که هم اکنون به خدمتت ميرسد، و در جوارت مدفون شد، و زودتر از همه به تو پيوست. يا رسول اللَّه صبر من تمام شد، اما چاره اي ندارم، بايد چنانکه در مصيبت تو صبر کردم در فراق زهرا (عليهاالسلام) نيز شکيبايي نمايم. يا رسول اللَّه تو در دامن من قبض روح شدي. ديدگانت را من بستم. من بودم که بدن شريفت را در قبر نهادم. آري صبر ميکنم و ميگويم: انا للَّه و انا اليه راجعون. يا رسول اللَّه آن وديعه را که به من سپرده بودي هم اکنون به سويت بازگشت. زهرا از دست من ربوده شد. زمين و آسمان از نور و زيبايي افتاد. يا رسول اللَّه اندوه مرا پاياني نيست. خواب به ديدگانم راه ندارد. غم و غصههاي من تمام نميشود مگر اين که بميرم و به نزد تو بيايم. همانا غم و اندوهي است که از جراحتهاي قلب جاري ميشود. غصه اي است که تهييج و تحريک شده است. انجمن با صفاي ما چه زود از هم پاشيد؟! درد دلم را با خدا ميگويم. يا رسول اللَّه دخترت برايت خبر ميآورد که امت اجتماع کردند و خلافت را از من گرفتند. حق زهرايت را غصب نمودند. يا رسول اللَّه احوال و اوضاع را با اصرار از فاطمه (عليهاالسلام) بپرس. زيرا چه بسيار درد دل هايي داشته که نتوانسته اظهار کند، ولي براي تو خواهد گفت. شايد خدا در بين ما و اين مردم داوري کند. يا رسول اللَّه با تو وداع ميکنم ولي نه از آن جهت که از بودن سر قبرت خسته شدهام، اگر از حضورت بروم نه از آن است که ملول شده ام. و اگر سر قبرت بمانم نه از آن جهت است که وعده هاي خدا را درباره صبر کنندگان باور نداشته باشم. باز هم صبر و شکيبايي از همه چيز بهتر است. يا رسول اللَّه اگر بيم چيره گي دشمنان نبود در آرامگاهت اقامت ميگزيدم، و در اين مصيبت بزرگ گريه و ناله ميکردم. يا رسول اللَّه اوضاع ما چنين بود که ناچار شديم دخترت را مخفيانه و در تاريکي شب به خاک بسپاريم. حقش را گرفتند و از ارث محرومش نمودند. يا رسول اللَّه، دردهاي دروني خودم را به خدا عرض ميکنم و اين مصيبت دردناک را به شما تسليت ميگويم، درود بر تو و همسر مهربانم. علي (عليه السلام) از ترس دشمن قبر فاطمه را با خاک هموار نمود. صورت هفت يا چهل قبر تازه در نقاط مختلف درست کرد تا جاي حقيقي آن شناخته نشود، سپس به خانه برگشت. عمر و ابوبکر و ساير مسلمين، بامداد، به عزم تشييع جنازه به سوي خانه علي (عليه السلام) حرکت نمودند، ولي مقداد اطلاع داد که بدن زهرا ديشب به خاک سپرده شد. عمر به ابوبکر گفت: نگفتم که چنين ميکنند؟ عباس گفت: چون خود فاطمه (عليهاالسلام) وصيت کرد که شبانه دفنش نماييم، بر طبق وصيتش عمل نموديم. عمر گفت: دشمني و حسد شما بني هاشم تمام شدني نيست. من تصميم دارم قبر فاطمه را بشکافم و بر او نماز بخوانم. علي بن ابيطالب (عليه السلام) فرمود: اي عمر به خدا سوگند اگر بخواهي چنين کاري را انجام دهي با شمشير خونت را ميريزم. هرگز اجازه نميدهم که بدن زهرا (عليهاالسلام) را از قبر بيرون بياوري. عمر وقتي وضع را خطرناک ديد از تصميمش منصرف گشت.